از این پس این وبلاگ به صورت ویزه نامه (گاهنامه) هایی خاص در زمینه شعر و ادب و نقد به کار خود ادامه خواهد داد اضافه بر آنکه به صورت هفتگی نیز مطالبی به آن افزوده خواهد شد .
اما با بسیاری سپاس و فراوانی تاسف عرض می کنم که آشنایی بنده با دنیای ارتباتاط رایانه ای بسیار اندک است لذا اگر قصوری صورت گرفته و نتوانسته ام به موقع به شما عزیزان سر بزنم سخت عصیانم .
پس مرا عفو کنید تا باز هم به دیدارتان بیایم عزیزان من و برایتان پیغام گذارم . هرچند می گویند زبان من براست اما شعور شما والاست...


سر به زانوی سنگ
شعر هایم را دور می ریزم
باید از همین حالا شروع کرد
شعرهایی را که
سیزده به در
روی جاده ها ریخته ...
می نشینم روی این شعر
کوتاهش کنم
بلند می شوی
در هرچه حرف نا خواسته
که از دهانم پریده اند
پرنده های سرخ ...
سر سبز هرچه حادثه
زیر پایم
در آمده
از سوراخ های نی
آه!
آه !
نیزار های بی نی زن
زن نی بر می دارد
نی زن نی بر می دارد
آه !
آهِ زن نی زن در نیزار های بی نی ...
شعار زندگی خوب :
عکسم در روزنامه ها چاپ شد
-
با تو ضیح بدون شرح !
... تا کتری سوت کشید
از واگن های خستگی ام
پایین می آیم
با استکانی چای و
می نشینم
روی این شعر
پا دراز می کند
دراز می شود
بی مقدمه روبرویم
مثل پسر خاله ها و دختر خاله ها !
باد های بارانی
بارانی های بادی
در خیابان
هرچه می بینی لاهیجان
کوله بارِ پانزده سالگی ام
ساعت چیزی به من نمانده
که سالهاست خوابیده
در نزدیکی ام بیاید
ورقی برگردد
بنویسم از نو
آخرین نامه سربازی ام را ...
من خبر موثّق این شعرم
که به زانو نشسته ام در بغل پانزده سالگی
خبر مرگم را
کسی به گوشم برساند !
بغض نازی شکست
روی صلیب
و هر چه خاطره از چاپلین
تا بترسم از آدمهای پشت سرم
که چشمهایم توان میزبانیِ قدم هایشان را ندارد
اشک از سرم گذشته :
مادر برایم وَاِن یَکاد می خواند
اهدایی چشمهایش
خون آبه های ریخته
به در و دیواری که چین
روی پیشانی سفیدم انداخت :
فرزند زمستان و چای سوخته
دختری با موهای ابریشم
هنوز به دنیا نیامده
به دنیا نیامدم
تا تنها باشد
در آفرینشِ هرچه سبز
که برسرم
آن قدر صبر کرده ام
سرزمینم سبز شود ...
پیله کرده ام به خود
ببافمت از پروانه های ابریشم
بیابمت
در کیف جیبی ام
که سالهاست لای آن
تکان نمی خوری
سرت را بالا بگیر
از کجا که تو باشی؟
این کیف بوی تو را نمی دهد !
بوی جیب هایت را
دستی هم که از لای در نشان نمی دهی !
این درد ها را بگذار به حسابم
بعداً حساب کنیم
بالا نشینِ والا ...
ما به شعری موظف نیستیم
و شاعری
ارزش نگاه چپ مادرم را ندارد
یا تا لای روزنامه ها
گم شدنِ سرفه های پدر
چه اندیشمندانه ! پیر !
نیمکت آخر این عکس نشسته ام
که نمی بینی
مثل معلم های گنگ
در پیِ پیچش پچ پچ...
خمیازه هایم را تف می کنم
از پنجره ای که تمام جهان را شهرِ فرهنگ
در هیچ کتابی نمی گنجد
شعری بگویم
سیر شوم!
حالای پیشگیری ام سایه ام تنها
خالیِ پنجره ای از تو
تا پشت پایم اشکی بریزی
سَر به زانوی سنگ نهادم
قهرمان مجرب قصّه ها باشم !
صبحی که روزهاست
چیزی به من نمانده
خوابش برد در نزدیکی ام
ورقی بر نمی گردد
سر از کارت درنیاورده
سر از شعر درآوردی
با هر سلام و
دستهایی که باخته ام
روزی تمام خواهند شد
شبی
شعر
روزی که دیگر
دستی برای آشنایی دراز نمی شود...
م آنیما / لاهیجان / آبان ماه 1384
باعرض پوزش در انتهای مطالب شعر دوئل نامهی عاشقانه ی ۳ بود که از قلم افتاد.این شعر با مجموعه ای از نامه های عاشقانه ی دیگر در کتابی به نام کنار پنجره ای باران... (مجموعه نامه های عاشقانه ) در حال انتشار است .
نامه عاشقانه 4 :
کنارِ پنجره ای باران...
مثل خوشبخت ها
سرم را بالا بگیرم
بترسم
از شبه جمله هایی که بی فعلند
آری !
فاعل تمام روزها
چرا هرچه درد چوب خط می کنم
تنها شبی تمام می شود و
به ماه نمی رسم ؟
از این همه به خواب رفتن
در پلکم باز می مانم
من که
دستانم دریاست و
چشم به ساحل دوخته ام
تنم زیر ماسه های نرم
گرم تدفین روزهای آفتابی ست !
عاشقانه های ماه کو؟
در روزهای خورشیدی
گلدانکِ خرداد
آغاز تیره و تار تابستان !
باران سازِ چشمهای تو بود
بارانسازِ چشمهایم تویی
زیر باران
تصویر آمدنت
از سرم نرفت
حالا رفته ام
کنار پنجره ای باران
کنار پنجره ای ایستاده ام
که رو به دریا باز می ماند
از این همه رفتن
تنها سرزمین مادری ام مانده
بر ایوان کودکی
کنار خیابان ایستاده ای
گوشه ای از این همه آمد و عبور
میانِ
آدمهایی که دوست ندارند دوست بدارند
آنانی که دوست دارند دوست ندارند
کسی که دوست دارد دوست دارد
آن که دوست دارد دوست بدارد
خیره ای به من
و من دوستت دارم !
لاهیجان/ اسفندماه1384
کویر
م.آنیما (مهدی مهدوی)
لاهیجان / شهریور ماه 1384
بر لبهای کویر
گوشه ای برای لبخند نمانده
که بغض باران دیده ی هر آسمان باشم
زمین
با سیاهرگ های ترکیده اش
بشکه ای 60 سِنت افزایش یافت
بی آنکه چیزی از لبهایم عوض شود
جهان
با تمام ته سیگارهایش
از جیبم جلوتر نرفت
این را کبریت های سوخته می دانند ،
خورشید بعد از غرب کجا می رود ؟!
پاهایم پر از رفتن
دستهایم خالی از ماندن
و صلابه کشیدن کیفی که نمی تواند
کتابهایم را هضم کند
ابروهایم را بالا کشیده ام
بر سر زنی وبا گرفته
که گریه ام نمی گیرد
مثل تیر برق هایی که عاشقند
مثل کویر
که با بیشمار لبهایش دهان باز می کند
کویر لبخند می زند !
من مهدی مهدوی ام
نه اندوهم و نه لبخند
از اینکه هستم شانزده سال است
در کنار آدمهایی که اصلاً خنده دار نیستند
برادرانم شاعرند
پدرم هم سرمایه دار نبود ، تنها و یک معلم بود
اما به حرمت نام اوست که سالها استوارم
و مادرم از طایفه طوافی ها
شعر اندوخته ی شانزده ساله ای که
از 1375 به هجرت کاغذ در آمد
نقاشی هم
که از 1379 در آتلیه محمد رضا لاهیجی شروع شد
آنقدر شاعرم که بشود زندگی کرد
کتاب می خوانم ، راه می روم ، چای می خورم ،
می بینم ، می شنوم ،
شاخ هم ندارم ،
من مهدی مهدوی ام
نه اندوهم ونه لبخند
مردی که آنقدر دید کور شد
نابینایان را دوست دارم
ناشنوایان هم
امّا دلم برای لال ها می سوزد
که زبان دارند و بی زبانند...
سر به زیر بوده ام که بار ها سرم زیر آب شد
متولّد هزار وسیصد و دی ماه
و کوچک تر از آنکه عاشق باشم
هر چه صبر می کنم بیشتر پیر می شوم
هرچه پیر می شوم کمتر صبر می کنم
بعد می میرم
چند روز دیگر کسی گریه نخواهد کرد
و دیگر لحظه ای پیش نمی آید
که بگویم :
من مهدی مهدوی ام
نه اندوهم و نه لبخند ...
لاهیجان/تابستان1384
ژوکِر
تقدیم به م. موید
که گشایش لبخندهای نیلوفری ست
لاهیجان / آبان ماه 1384
می نشینم
بر( لبخنده ی ماه ) 14
لبخند می زنم به تو
و کوچه های این شهر
که سالهاست مرا بازی نمی گیرند !
شاعر بلاتکلیفی ها
در تکلیف های مدرسه گم شد
وقتی توپ های جام در شهر ریختند و
هرچه من
برادران خونیِ این شعر
از دست داده اند داده های تاریخ را
می نشینم
بر لبخنده ی ماه و
هرچه بزرگ می شوم
مرا بازی نمی گیرند
تکلیف های مدرسه!
مهدی مهدوی/ م.آنیما
ابراهیم در خاک
دستی اگر مانده
خداحافظی ست و
چشمی که تف کُنیَم
بر جاده های جدایی
کاسه ای خون
قدمی تا سنگ ریزه های اشاره
پشت پنجره ای که شب روزهاست
شب است
در نگاهت
به بی مکانی مطلق رسیده
ومن جزئی از خیابانم
زیر چتری که بعید نیست زنانه باشد!
باسوتی که هرزه گاهی
بر ریل های سفید دهانم جاری ست
و تمام زمین
پاهای من است
که بیهوده می چرخند
دورِ تو
و عقربه های پشیمانی پا از رفتن بر نمی دارند
یک سر و چند گردن
بالاتر
خدایی که دستچین شعر است
کافر نیستم اما
جهان یکدست شده تا سیلی ام بزند!
درخت زرد شد
وقتی چشمهایت
بهار را دزدید
و من پاییز را اینگونه شناختم
در خیابان
با درختانی که برای عبورم صف کشیده اند...
مادر که مُرد
کوچه بی پدر تر از همیشه
آغوش بازیگوشی ام شد
با پیراهنی که پدربزرگم بود
در زمستان ، غارتِ جاده ها از درخت
معیار زندگی
خمیازه ای
که چند دهان بیشتر پاره کرد
تا بگویم
دنیا از آنِ کسی ست که
خوابش نمی برد
تمام دنیا همین لبخندهای توست
که همانِ غریبه هاست
من از آغاز زیستن می آیم
واز نخستین نامه ی عاشقانه ای
که در گلوی غار ها گیر کرده است
حتی بعد ها
درد همین حسی ست که
ته یک خیابان بن بست سوت می کشی
و دستهای مرگ
هرچه از پیشانی ام پایین می آیند
چشمهایم جاده ایست
که روی آن ایستاده ای
بی بند و بار تر از همیشه
و باد درگیر موهای توست
و آتش گونه ات
چهارشنبه ای ست
که ابراهیمِ ناکام
تشنه از لبانت باز می گردد
بعدِ خاکسپاری ام
می روید
روی دستهایت
باد می کند
گونه ای تنها
در هجوم باد !
لاهیجان/ بهمن ماه ۱۳۸۴
م.آنیما (مهدی مهدوی)
اهواز / بهمن ماه 1383
غذا ها مزه دیوار می دهند...)
نگاهم را رها می کنم
در انبوه انسانهای پیاده رو