تبليغاتX
شعر و ادبیات -
شعر و ادبیات ایران و جهان

 

 سر به زانوی سنگ

شعر هایم را دور می ریزم

باید از همین حالا شروع کرد

شعرهایی را که

سیزده به در

روی جاده ها ریخته ...

می نشینم روی این شعر

کوتاهش کنم

بلند می شوی

در هرچه حرف نا خواسته

که از دهانم پریده اند

پرنده های سرخ ...

سر سبز هرچه حادثه

زیر پایم

در آمده

از سوراخ های نی

آه!

آه !

نیزار های بی نی زن

زن نی بر می دارد

نی زن نی بر می دارد

آه !

آهِ زن نی زن در نیزار های بی نی ...


شعار زندگی خوب :

عکسم در روزنامه ها چاپ شد

- با تو ضیح بدون شرح !

 

... تا کتری سوت کشید

از واگن های خستگی ام

پایین می آیم

با استکانی چای و

می نشینم

روی این شعر

پا دراز می کند

دراز می شود

بی مقدمه روبرویم

مثل پسر خاله ها و دختر خاله ها !

 

 

 


باد های بارانی

بارانی های بادی

در خیابان

هرچه می بینی لاهیجان

کوله بارِ پانزده سالگی ام

ساعت چیزی به من نمانده

که سالهاست خوابیده

در نزدیکی ام بیاید

ورقی برگردد

بنویسم از نو

آخرین نامه سربازی ام را ...

من خبر موثّق این شعرم

که به زانو نشسته ام در بغل پانزده سالگی

خبر مرگم را

کسی به گوشم برساند !


بغض نازی شکست

روی صلیب

و هر چه خاطره از چاپلین

تا بترسم از آدمهای پشت سرم

که چشمهایم توان میزبانیِ قدم هایشان را ندارد

 

اشک از سرم گذشته :

مادر برایم وَاِن یَکاد می خواند

اهدایی چشمهایش

خون آبه های ریخته

به در و دیواری که چین

روی پیشانی سفیدم انداخت :

فرزند زمستان و چای سوخته

دختری با موهای ابریشم

هنوز به دنیا نیامده


به دنیا نیامدم

تا تنها باشد

در آفرینشِ هرچه سبز

که برسرم

آن قدر صبر کرده ام

سرزمینم سبز شود ...

 

پیله کرده ام به خود

ببافمت از پروانه های ابریشم

بیابمت

در کیف جیبی ام

که سالهاست لای آن

تکان نمی خوری


سرت را بالا بگیر

از کجا که تو باشی؟

این کیف بوی تو را نمی دهد !

بوی جیب هایت را

دستی هم که از لای در نشان نمی دهی !

 

این درد ها را بگذار به حسابم

بعداً حساب کنیم

بالا نشینِ والا ...

 

ما به شعری موظف نیستیم

و شاعری

ارزش نگاه چپ مادرم را ندارد

یا تا لای روزنامه ها


گم شدنِ سرفه های پدر

چه اندیشمندانه ! پیر !

 

نیمکت آخر این عکس نشسته ام

که نمی بینی

مثل معلم های گنگ

در پیِ پیچش پچ پچ...

خمیازه هایم را تف می کنم

از پنجره ای که تمام جهان را شهرِ فرهنگ

در هیچ کتابی نمی گنجد

شعری بگویم

سیر شوم!

 

 

 


حالای پیشگیری ام سایه ام تنها

خالیِ پنجره ای از تو

تا پشت پایم اشکی بریزی

 

سَر به زانوی سنگ نهادم

قهرمان مجرب قصّه ها باشم !

صبحی که روزهاست

چیزی به من نمانده

خوابش برد در نزدیکی ام

ورقی بر نمی گردد

 

سر از کارت درنیاورده

سر از شعر درآوردی

 


با هر سلام و

دستهایی که باخته ام

روزی تمام خواهند شد

شبی

شعر

روزی که دیگر

دستی برای آشنایی دراز نمی شود...

 

م آنیما / لاهیجان / آبان ماه 1384

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط مهدی مهدوی (M-Anima)  |