من مهدی مهدوی ام
نه اندوهم و نه لبخند
از اینکه هستم شانزده سال است
در کنار آدمهایی که اصلاً خنده دار نیستند
برادرانم شاعرند
پدرم هم سرمایه دار نبود ، تنها و یک معلم بود
اما به حرمت نام اوست که سالها استوارم
و مادرم از طایفه طوافی ها
شعر اندوخته ی شانزده ساله ای که
از 1375 به هجرت کاغذ در آمد
نقاشی هم
که از 1379 در آتلیه محمد رضا لاهیجی شروع شد
آنقدر شاعرم که بشود زندگی کرد
کتاب می خوانم ، راه می روم ، چای می خورم ،
می بینم ، می شنوم ،
شاخ هم ندارم ،
من مهدی مهدوی ام
نه اندوهم ونه لبخند
مردی که آنقدر دید کور شد
نابینایان را دوست دارم
ناشنوایان هم
امّا دلم برای لال ها می سوزد
که زبان دارند و بی زبانند...
سر به زیر بوده ام که بار ها سرم زیر آب شد
متولّد هزار وسیصد و دی ماه
و کوچک تر از آنکه عاشق باشم
هر چه صبر می کنم بیشتر پیر می شوم
هرچه پیر می شوم کمتر صبر می کنم
بعد می میرم
چند روز دیگر کسی گریه نخواهد کرد
و دیگر لحظه ای پیش نمی آید
که بگویم :
من مهدی مهدوی ام
نه اندوهم و نه لبخند ...
لاهیجان/تابستان1384