کویر
م.آنیما (مهدی مهدوی)
لاهیجان / شهریور ماه 1384
بر لبهای کویر
گوشه ای برای لبخند نمانده
که بغض باران دیده ی هر آسمان باشم
زمین
با سیاهرگ های ترکیده اش
بشکه ای 60 سِنت افزایش یافت
بی آنکه چیزی از لبهایم عوض شود
جهان
با تمام ته سیگارهایش
از جیبم جلوتر نرفت
این را کبریت های سوخته می دانند ،
خورشید بعد از غرب کجا می رود ؟!
پاهایم پر از رفتن
دستهایم خالی از ماندن
و صلابه کشیدن کیفی که نمی تواند
کتابهایم را هضم کند
ابروهایم را بالا کشیده ام
بر سر زنی وبا گرفته
که گریه ام نمی گیرد
مثل تیر برق هایی که عاشقند
مثل کویر
که با بیشمار لبهایش دهان باز می کند
کویر لبخند می زند !